میخوام یه حکایت از مثنوی معنوی براتون بگم که خیلی زیباست:

یه مرد روستایی با یه مرد شهری آشنا بوده و بعضی وقتا به خونه اون میومده و دو سه ماهی رو اونجا میمونده و مهمونش بوده. مرد شهری هم همیشه براش سنگ تموم میذاشته و کاری میکرده که بهش خوش بگذره. مرد روستایی که این همه محبت از دوستش میدیده همیشه ازش میخواسته که اون هم با خانوادش به روستا بیاد تا از خجالتش دربیاد و بهش خدمت کنه. هفت هشت سالی میگذره تا اینکه مرد شهری تصمیم میگیره خواسته دوست روستاییش رو اجابت کنه و با اهل و عیالش به روستا بره. بعد یک ماهی که تو راه بوده و به سختی خودشونو به روستا میرسونن از مردم آدرس خونشو میپرسن و به در خونش میرن. ولی مرد روستایی وقتی اونا رو میبینه همه چی رو حاشا میکنه و می گه اونا رو نمی شناسه. مرد شهری و خونوادش از سر ناچاری پنج شبانه روز پشت در خونه مرد روستایی میشینن و هر چی مرد شهری توضیح میده که چنین و چنان و ... ولی روستایی حرفش رو پس نمی گیره تا اینکه مرد شهری ناامید میشه و به خدا پناه میبره.

مولوی میخواسته بگه که ممکنه ما سالها در آرزویی باشیم ولی اون آرزو وقتی برآورده بشه تازه شروع بدبختیمون باشه. حالا این هم چند بیت از اصل شعر:

ای برادر بود اندر مامضی(ا)+شهریی با روستایی آشنا

روستایی چون سوی شهر آمدی+خرگه اندر کوی آن شهری زدی

دو مه و سه مه مهمانش بدی+بر دکان او و بر خوانش بدی

هر حوایج را که بودیش آن زمان+راست کردی مرد شهری رایگان

رو به شهری کردی و گفت ای خواجه تو+هیچ می نایی سوی ده فرجه جو

الله الله جمله فرزندان بیار+کاین زمان گلشن است و نوبهار

یا به تابستان بیا وقت ثمر+تا ببندم خدمتت را من کمر

خیل و فرزندان و قومت را بیار+در ده ما باش سه ماه و چهار

وعده دادی شهری او را دفع حال+تا برآمد بعد وعده هشت سال

....